شمارهٔ ۲۶۶
بمددکاری عشقت زهوس شاید رستعشق هر جا بدرون شد در شهوت بربست
عقل را بار ندادند بخلوتگه عشقکی بود بار گدا را چو شهنشاه نشست
عیب رندی و هوسناکی عشاق مکنکاین مجازیست که لابد بحقیقت پیوست
نه گمانم که در آفاق پذیرد مرهمناوک تیر نظر در دل هر کس بشکست
طایر بی پر و بال دل و رستن از داموه که جبریل باین بال از این دام نجست
هم مگر بوسه نهد ریش درون را مرهمنمک قند لبت چون دل مجروح بخست
تو اگر زاهد خود بینی و گر عارف حقلاجرم هیچکس از طعنه اغیار نرست
همچو پرگار بسر میدوم از هر طرفیاختیاری چو در این دایره ام نیست بدست
نبرد منت ساقی بهمه دور حیاتهر که آشفته کشد جرعه ای از جام الست
در حرم خانه دل نور علی همچو خلیلهر کجا نقش بتی دید سرا پا بشکست