شمارهٔ ۳۸
بیا ساقی شراب خوشگواری کردهام پیداشراب خوشگوار بیخماری کردهام پیدا
ز رنج باده دوشین حریف ار دردسر داردبه میخانه حریف میگساری کردهام پیدا
شکست ار تار مطرب یا که مزمارش نمیخواندبه قانون دگر در پرده تاری کردهام پیدا
اگر صیاد ما را عار باشد از شکار مابرای صید دلها جانشکاری کردهام پیدا
دلا با مسافر شو ازین کشور بکش مفرشکزین عالم برون شهر و دیاری کردهام پیدا
خزان چندان که میخواهد بتازد اسب در گلشنبرای خویشتن من نوبهاری کردهام پیدا
بیا یعقوب خاک راه یوسف را بکن سرمهکه من این توتیا را از غباری کردهام پیدا
اگر گم کردهای قاتل بیا ای کشته پیش منکه خونت را من از دست نگاری کردهام پیدا
نخواهم برد منّت من ز عطاران پی نافهکه من آهوی چین در مرغزاری کردهام پیدا
رقیب زشتخو باید که باشد پاسبان اوبرای حفظ گلشن طرفه خاری کردهام پیدا
اگر تو حرف حق گفتی و راز از خلق ننهفتیشدی منصور و از بهر تو داری کردهام پیدا
سخن بیپرده گو آشفته از زاهد چه میترسیکه من سرّ خدا را پردهداری کردهام پیدا
علی داماد پیغمبر در او سر خدا مضمرکه از نسلش شه گلگونسواری کردهام پیدا