گنج

شمارهٔ ۱۱۸۸

تا به کی بسمل خود را نگران میداریتیر در ترکش و پاس دگران میداری
نقش ارباب هوس را زدل و دیده بشویگر نظر جانب صاحب نظران میداری
دیده در آینه ات تا بشفق مرغ سحراین بغوغا دگری جامه دران میداری
زیر سیم همگی آهن و رویست نهانچشم امید چه برسیم بران میداری
واعظ از پرده اسرار ندارد خبریبه عبث گوش بر این بیخبران میداری
ساقیا جام جهان بین شود انجام سفالگر باین دست گل کوزه گران میداری
ما بخود عاشق و شیدا و قلندر نشدیمباش ای عشق که ما را تو بدان میداری
یوسف وقت بصحرا و نیاید یعقوبچشم دیگر چه براه پسران میداری
عمر بگذشت و گذر بر سرت ای سرو نکردطمع آخر چه زعمر گذران میداری
توئی آئینه صاحب نظران چشم به توآینه چند بر بی بصران میداری
دم زتوحید زن آشفته علی گوی علیتابکی چشم بسوی دگران میداری