شمارهٔ ۱۱۸۷
از وصل روی جانان امشب چو کامکاریشکوه ز بخت حیف است گر بر زبان برآری
شربت بود چو گیری از دست دوست حنظلعزت شمر چو بینی در عشق یار خواری
بلبل به موسم گل افغان و نالهات چیست؟در روز وصل بیجاست غوغا و بیقراری
روی تو خواندهام گل زلف کج تو سنبلسنبل به گل نماید گر زآنکه مشکباری
ای ابر نوبهاری دریا در آستینیبر کشت تشنهکامان شاید که رحمت آری
جز میکده که آنجا ما را امیدگاهستنشنیدهام ز خاکی بوی امیدواری
گر دیگران به اعمال در حشر سربلندندمن سر به زیر آنجا از بار شرمساری
ساقی به برتو هوشم ز آن عقل سوز بادهتا برکشیم خطی بر رسم هوشیاری
نبود مرا زر و زور تا ره برم به کویشبر خاکیان حیدر رو مینهم به زاری
از درگه علی رو، ای همرهان متابیدکاشفته تاجور شد اینجا به خاکساری