گنج

شمارهٔ ۱۷۰

قافیه: وست۱۱ بیت
مجوی چشمه حیوان به جان طلب لب دوستنه خضر زنده آب بقاست زنده اوست
زشب که بس بسرم کوفت نوبتی فراقدهل صفت نبود هیچ مغزم اندر پوست
مرا که سینه بود وقف غمزه ترکانچه غم که ترک نگاه تو مست و عربده جوست
چنان گذشت زسر موج لجه عشقمکه بحر قلزم و عمان به پیش چشمم جوست
مرا که نغمه مطرب بگوش و هوش نشستچه جای موعظه واعظان بیهده گوست
چگونه سر بسر چون منی فرود آریتو را که در خم چوگان سپهر همچون گوست
اگر تو زهر فرستی بکام ما حلواستکه هر چه دوست فرستد بجای دوست نکوست
غرور حسن تو زان زلف و رخ عجب نبودغرور فضل گل باغبان برنگ و ببوست
صلاح و رندی با یکدگر نمیسازدحدیث عقل بر عشق کار سنگ و سبوست
نهم بگردن غم پالهنگ آشفتهگرم قلاده بگردن نهد سگ در دوست
گزیده شیر خداوند ذوالجلال علیکه گرد دامن او این جهان تو بر توست