شمارهٔ ۱۷۱
عقرب زلف کجت بماه قرین استما رسیه خازن بهشت برین است
زهره چنگی که مشتریست غلامشمشتری آن غلام زهره جبین است
گفتمش از کعبه برد جانب دیرمگفت مکن شکوه رسم عشق چنین است
جم که مسخر نمود ساحت عالمنام تواش زیب بخش مهر و نگین است
عقل بسودای خال تست که از چیستهندوی آتش پرست خلد نشین است
من بدم واپسین خوشم که تو گفتیوعده وصلم بروز بازپسین است
ترک نگاهت اشاره کرد بیغماصبر و خرد برد و نوبت دل و دین است
لعل و قدت را نمونه کوثر و طوبیباغ جمالت بهشت روی زمین است
من نخورم بی لبت شراب زکوثرزهر بود بی تو گرچه ماء معین است
هر کسی آشفته با کسی بودش کارحیدر صفدر ترا امام مبین است