شمارهٔ ۱۷۲
گر جهانم یار باشد کیست باری چون تو دوستور دو عالم دوست گیرم در نیابم چون تو دوست
پیش آه آتشینم هفت دوزخ شعلهایستدجله و سیحون و جیحون پیش چشمم آب جوست
جان بود چون کاه مهر روی جانان کهرباستدل همان طفلی که با عشق تو او را طبع و خوست
دیگری باید که گوید وصف چوگان تو رااز دل عاشق چه میپرسی که سرگردان چو گوست
تا که پا تا سر شوم جانان ز جان کردم وداعتا سراسر لب شوم از تن برون کردیم پوست
خطه چین است روی تو مگر کز چشم و زلفتودهاش عنبرفشان و آهوانش مشکبوست
لاف از بالا و رخسار تو زد کاینک به باغگل به خاری مبتلا و سرو پا در گل فروست
عشق چون ورزیدی آشفته نمانی پارسازاهدی و عاشقی چون صحبت سنگ و سبوست
بر در میخانه توحید گشتم جبههسازانکه می عشق و علی مرتضی ساقی اوست
خاک هر کویی همیبیزم که دل گم کردهامهرکه او گم کردهای دارد یقین در جستجوست