گنج

شمارهٔ ۱۰۶۷

قافیه: رایی۹ بیت
ایکه از چهره شمع انجمنیبقد ازنار سرو در چمنی
نکنم با خیال زلف و رختبچمن میل سنبل و سمنی
عارفش مرده لحد خواندروح بی ذوق عشق در بدنی
کی بری ره بکوی او هیهاتایکه در بند نفس خویشتنی
بر سر کوی همچو تو شاهیعار باشد گدای مثل منی
در دهانت که داشت وهم و گمانشد یقین پیش عقل از سخنی
تن گدازم که جان شوم همه تنجان بجانان سزا بود نه تنی
از رسن بازی دو زلف سیاهیوسف دل بچاه درفکنی
کی رهی از کمندش آشفتهگر سرا پا بحیله مکر و فنی