گنج

شمارهٔ ۱۰۶۸

قافیه: ودی۱۶ بیت
تو نه ای زآب و خاک از نوریبچه ناز پرور حوری
گر بعقباست جنت موعودتو بدنیا بهشت موعودی
زآن لب پرنمک خبر داردهر کرا هست زخم ناسوری
توده عنبری شبه قامتبر سرم پنجه است کافوری
عقل گوید که غالبم بر نفسعشق گوید برو که معذوری
گر زغیرت بود سرور و غمتگر غم از دوست هست مسروری
سوختی عالمی زپرتو حسنغالب الظن که آتش طوری
ایکه چون شمع شاهد عامیچو پری در حجاب مستوری
عقل بگریخته زسطوت عشقبا سلیمان چه میکند موری
عیب عذرا کنی و بیخبریعذر میخواهمت که معذوری
چشم میخوارگان بعفو کریمزاهدا تو بزهد مغروری
یوسف عشق را بهازاریستنیست عشاق را زرو زوری
گفتی آشفته در کمند مروکاختیارت بود نه مجبوری
لیک شاهین چو پنجه بگشایدنتواند گریخت عصفوری
بسکه وصف شکرلبان کردیشعرت افکند درجهان شوری
من بیاد علی شدم نزدیکتا نگویند از خدا دوری