شمارهٔ ۱۰۶۹
هرگز فنا نگردی تا هست عشق باقیتا مستیت به سر هست منت مبر ز ساقی
مقدار مرهم وصل شاید اگر شناسدآن دل که خسته باشد از درد اشتیاقی
لیلی انیس مجنون او در طلب به هامونمعشوق ما تو و تو در شکوه از فراقی
عشاق را نواراست اندر ره حجاز استتا چند مطرب بزم در پرده عراقی
گر اتفاق افتد خس را مکان در آتششاید که عشق با عقل وقتی کند وفاقی
در سرو و آفتابت دیگر سخن نباشدبا جام چون در آید ساقی سیمساقی
آسودهای چه داند خفته به طرف گلزارگر سوخته بنالد از درد احتراقی
آشفته عاشقان را در مرگ زندگانیستدر این حدیث عشاق دارند اتفاقی
حاشا که حاجت افتد فردا بهشت و کوثردر کوی میفروشان گر باشدت وثاقی
میخانه بزم حیدر می نشئه محبتتا مست این شرابی منت مبر ز ساقی