شمارهٔ ۱۰۷۰
ای نَفس ، اگر از درِ معنی به در آیی،از صحبت ظاهر به حقیقت بگرایی
عزلت بگزینی ز همه خلق چو عنقانه بلبل شیدا که به هر گل بسرایی
آن روز نماید به تو رخ شاهد معنیکز کسوت صورت به حقیقت به در آیی
چون میوه تو نیست به جز حسرت و حرمانگیرَم تو هم ، ای نخلِ محبّت به در آیی
ای آنکه ملامت کنی ارباب نظر راهشدار! مبادا که به تیر نظر آیی
ای ناوک مژگان بتان از چه کمانیکز شست رهانا شده اندر جگر آیی
آشفته از آن زلف پریشان چه شنیدیکِامروز ، ز هر روز تو آشفتهتر آیی