شمارهٔ ۱۰۷۱
خلیلی صرمت حبال العهودیو احرقت قلبی به نار کعودی
چه آتش به جانم برافروخت عشقتکه میسوزم اما نه پیداست دودی
ولو لم جرت دمعة من عیونیفما اطفاء النار ذات الوقودی
کجا مینشست آتش عشقت از دلاگر چشمه اشک چشمم نبودی
فی فیک عذب فرات و انیبه ظمان حیران بین النقودی
تو را بر لب آب حیاتست امامن تشنه لب را نبخشید سودی
و اوجدت یوسفک فی بر نجدعزیز هو عند ابن سعودی
تهی دست وارد شدم بر جنابتفیالیتنی مت قبل الورودی
چرا خال هندو به رخ جای دادیاما حرم الجنه للهنودی
چرا چون تو فرزند ناورد دیگرو ان کانت الدهر ذات الولودی
چرا وصف تو دیده کرده سراپاو ان لم راتک به عین شهودی
نگوئی که در کعبه غافل نشستممع وجهک قبلتی فی السجودی
تو ای عشق در کشور دل امیریو ما یوجد غیرک فی الوجودی
و قد ضاقت القلب و القصد عیشیخدا را بکش مطرب از دل سرودی
حرام است عیشی که در او نباشدنه گلبانگ چنگی نه آهنگ رودی
گره از سر زلفش ار باز کردیدل آشفته را از گره برگشودی
ادیبم بود عشق و عشق است حیدرکجا نکته گیرد به نظمم حسودی
ز اشعار آشفته آهم برآمدخدایا رسان بر روانش درودی