شمارهٔ ۱۰۶۶
ساقی به کجائی بده آن مایه مستیتا بر سر مستی بنهم کسوت هستی
زنّار ببر سبحه بنه خرقه بسوزاندر میکده عشق بیا کز همه رستی
برخاسته نقش بت عقلم ز دل و جانز آن روز که ای عشق در این خانه نشستی
پیمان که ببستم که بپیمانه زنم سنگباز آمدی و شیشه توبه بشکستی
از غمزهات ای چشم چه ها رفت به دل دوشبا ما نتوان گفتنش ای ترک که مستی
خوش بستهای ای دل چو به آن زلف تعلقحقا که تو خوش قید علایق بگسستی
گفتم که چو سوسن به زبان وصف تو گویمچون غنچه ز گفتار لب نطق ببستی
هر عهد که بستند شکستند حریفانچون عهد غم عشق ندیدم به درستی
آشفته نشان جست ز دلدار به هر دردر خانه نهان بود نشانش تو نجستی
در بتکده عشق چو آئی تو خلیلابت ساز نه بینی و دگر بت نپرستی