گنج

شمارهٔ ۱۲۵۱

با من ای عشق اگر عهد کهن تازه کنیمصحف دل که زهم ریخته شیرازه کنی
حسن را بی مدد تو نبود جلوه به دلبه یکی جذبه بهر هفت تواش غازه کنی
غیر می دفع خمارت نکند وقت صبوحتا بفردای قیامت که تو خمیازه کنی
پاره پوست که بر چوب ببندد مطرببه یکی نغمه تواش ساز خوش آوازه کنی
دو جهان بی تو بچشم است چو چشم سوزنچشم سوزن که بود با تو چو دروازه کنی
چار طبعی که همه مختلف آمد به مزاجبه اشاره تو توانی به یک اندازه کنی
تو همان دست خداوندی معمار ازلطرح آشفته توانی که شها تازه کنی