گنج

شمارهٔ ۸۷۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ون۱۰ بیت
چون دست رس نداری ای دل بوصل جانانبرخیز جان فدا کن در پای پاسبانان
گفتم که کفر بر دین چربید و عشق بر عقلزین کار مشگل من خندند کار دانان
گفتم بدل که پیمان با گلرخان نبندیپیمان شکن چو دیدم این خیل دلستانان
گر کشتگان عشقت آیند در قیامتمحشر تمام گیرد غوغای دادخواهان
بر تیر طعن دشمن مشتاق دوست سازدسازم بجور اینان از بهر مهر آنان
با خار خار هجران تن داده ایم از جانمنت بریم تا چند ای گل زباغبانان
گرگان برند ناچار زین گله شب پیاپیغافل زگوسفندان خسبند اگر شبانان
با تن گرفته ای خو در رنگ غرقی و بومحروم ماندی ای جان آخر زمهر جانان
صوفی که در سماع است از وجد حال در بزمبینی بهر دو کونش خوش آستین فشانان
نام علی بیاور ای طوطی مغنیکاشفته تلخ کام است از این شکر دهانان