شمارهٔ ۳۳۶
سحرم نوبتی شاه چو زد نوبت عیداز در میکدهام مژدهٔ رحمت برسید
کای خراباتی مخمور بهل خواب و خمارکانچه میخواستی از بخت میسر گردید
آمد از پرده برون آن بت پیمانشکنحرم از مقدم او رشک کلیسا گردید
صنمی را که همه کون و مکانند طفیلطفلسان پرده برانداخت در آن عید سعید
آنکه گردی بود از دامن او موجوداتاز عدم سوی وجود آمد و برقع بکشید
دورها دیده گردون به قدومش نگرانسروآسا سوی این باغ در این روز چمید
تا که شد خاک حرم مشرق انوار رخشخاکیان را هه بر عرش بود فخر و مزید
تا که شد مطلع خورشید منور مکهنور ایمان به همه کشور امکان تابید
شکوه از بستن میخانه مکن ای خمارکامده پیر مغان و به کف اوست کلید
بتپرستان چه پرستید بتان فرخارکه بت مکی ما پرده بتها بدرید
گو کلیما ارنی گوی به سوی کعبه بیاکز تجلی رخش نوبت دیدار رسید
شکوه از آتش نمرود خلیلا چه کنیکز گلستان دهد این جنت جاوید نوید
ای مسیحا به سر دار تو دلگیر مباشکه دم روح قدس بر همه آفاق دمید
دست قدرت همه در دید اعدا بنشاندخارهایی که ز غم در دل احباب خلید
گو به یعقوب که فارتد بصیرا بر خوانکه به شیراز بر یوسف ز ره مصر رسید
تا کی آشفته به نومیدی و غم باده بنوشکه بود در کف ساقی همه مفتاح امید