شمارهٔ ۳۳۷
به جنب قامت تو سرو را قیام نماندبه پیش طلعت تو گل علی الدوام نماند
به جز مسافر دل کو به شام زلف تو ماندمسافری به عراق و حجاز و شام نماند
گدای میکده نازم که حشمتش ابدیستوگرنه بر کی و جمشید احتشام نماند
چنانچه آتش روی تو شعله زد به جهانیبه غیر عنبر زلف تو هیچ خام نماند
چو کام خویش گرفتم ز وصل روی نکودر آرزوی بهشتم هوای کام نماند
به پارس تا تو صنم پرده از رخ افکندیبه سومنات دگر یک بت از رخام نماند
ز ازدحام دگر وحشیان از آن خم زلفمقام مرغ نوآموز تو به دام نماند
همین نه رند خرابات از تو بدنام استبه دور عشق تو یک شیخ نیکنام نماند
ز بس که بود پریشان چو حال آشفتهمرا به زلف تو دیگر ره پیام نماند
مرا چو نقطه گرفتند در میان اعدابه غیر تیغ علی دیگر انتقام نماند