گنج

شمارهٔ ۳۳۸

قافیه: ود۹ بیت
اگر عقد می‌فروشت ز شراب حل نسازدبگذر که حل مشکل به جز از اجل نسازد
به قمار عشق دارم سر پاکبازی امابه کجاست آن حریفی که ره دغل نسازد
همه چون شهاب ثاقب بگریز از آن مصاحبکه به کعبه پشت کرد و به بت و هبل نسازد
ز بلند و پست هامون نکند حدیث مجنوننبود حریف لیلی که به کوه و تل نسازد
فلک ار بهدکین بگردد خللی کنم به کارشتو بگو به کار مستان پس از این خلل نسازد
ره دل بر آستانت چو ببست پاسبانتبه سگان تو نشاید که علی‌الاقل نسازد
ندهد ز نیش زنبور ز دست نوش لعلتمگر آن مذاق بی‌ذوق که با عسل نسازد
جسدی و نفس و روحی ز می مغانه جستمتو بگو که کیمیا گر جز ازین عمل نسازد
ز علی بجوی آشفته تو حل مشکل خودکه حکیم دهر مشکل به زمانه حل نسازد