شمارهٔ ۳۳۹
زقتل بنده اگر خواجه میشود خوشنودزیان کند سرو خرسندی از تو گیرد سود
ذبیحه گرچه با ضحی بهر دیار کشندقبول کعبه بمقدار حاجیان افزود
زداغ عشق توام دل چو لاله خود رنگستزآب و تیغ نشاید که رنگ لاله زدود
تو را زنکهت گل جامه دوختیم بپابدر که پیرهن گل تو را بدن فرسود
بسنگ خاره نهان کرده ای تو آتش عشقکه از دم تو بگیرد چو شمع نفط اندود
پسند یار چو شد جان رقیب خشم گرفتزخشم غیر چه غم دوست چون بود خوشنود
تو نیم خود زعنبر بفرق مه داریچه حاجتست بمیدان بسر گذاری خود
اگر زصبر خورد آب باغ امیدتزحنظلت رطب آرد زمقل شفتالود
زآه نیم شبم نرم گشت سنگ دلشدگر مگوی بسوهان که آهنی میسود
بآتش رخ تو زلف دودی افکنده استچنانکه عود نماید بدور مجمر دود
چه تخم در دل آشفته کشد بد دهقانکه حاصلی بجز از حب مرتضی نه درود
اگر که دست قضا ریزدم جسد از همدر استخوان بجز از مهر او نخواهد بود