گنج

شمارهٔ ۲۷۴

قافیه: وداست۱۱ بیت
آتشین روی تو را زلف نگویم دود استبلکه آن شعله طور است که مشک آلود است
خط بر آن آتش رخساره نه دود عود استیا ریاحین خلیل و شرر نمرود است
عیب مستان چکنی زاهد پیمانه شکنعهد ما با می و مطرب زازل معهود است
خویشتن بین نیم ای شیخ نکن سرزنشمعکس ساقیست که در جام و قدح مشهوداست
بند پیر مغان شو در دیگر چه زنیکه دو کونش چو یکی جام بکف موجود است
گفتیم از حرم کعبه فروریخت بتانبلکه از خلقت کعبه بت ما مقصود است
نه رجیم است همی دیود که یک سجده نکردهر که در حلقه عشاق نشد مردود است
صاف نوشان خم عشق چه مستی کردندشور آشفته ازین ماده دردآلود است
هر که بینی بجهان نقش عبادت داردپیر ما بود که هم عابد و هم معبود است
جزدر میکده عشق که دایم باز استهر دری هست گهی باز و گهی مسدود است
چه در است آن در شاهنشه آفاق علیستکه در میکده همت و بحر جود است