گنج

شمارهٔ ۲۷۵

قافیه: اخت۱۲ بیت
مطرب عشق بقانون دگر پرده نواختکاندر این بزم مرا بیخبر و بیخود ساخت
شمع ما شاهد عامست ولی پروانهجان خود سوخ تاز این رشگ که اغیار نواخت
هر کرا دل بیکی هست چه پروا از جمعچشم بر غیر ندارد کسی از یار شناخت
شمع گوئی به نسیم سحری عاشق بودزآنکه شب برد بپایان و سحرگه جانباخت
در وحدت زن و بگذر تو زکثرت که مسیحزتجرد علمی بر سر افلاک افراخت
بسته بودم در چشم و در دل از خوبانبیخبر خیل نظر در دل و جان اسب بتاخت
عشق برقی شد و در خرمن امکان افتاددوست بر جای خودو خانه ز دشمن پرداخت
شکوه زآدم نکنم تا نشوم عاق پدرگرچه از جنت فردوس بخاکم انداخت
آدم آئینه عشق است و نگنجید بخلداز پی تصفیه در میکده بیرق انداخت
صدف یبود و در او گوهر شهوار نهاندست غواص از آن بحر برونش انداخت
گوهر نور علی بود نهان در صدفشدید در آینه چون عکس علی اصل شناخت
بود آشفته مرا خاطر مجمع امشبقصه زلف بتی رفت و پریشانم ساخت