گنج

شمارهٔ ۲۷۶

قافیه: یخت۷ بیت
ساقی عشق چو می در قدح مستان ریختشحنه عقل چو بشنید زمجلس بگریخت
چه کمند است خم زلف نکویان یا ربهر که پیوست بدین حلقه زعالم بگسیخت
دوست باز از لب شیرین سخن از دشمن گفتشهد با زهر هلاهل زچه یارب آمیخت
این نه خطست بر آن عارض گلرنگ که دوشزلفکان بر گل رخساره تو غالیه بیخت
پیر میخانه ما بود در آنجا طراحچونکه معمار ازل طرح جهان را میریخت
شیر حق دست خداوند که از یک جولاناسب قدرت بهمه ساحت امکان انگیخت
دست آشفته و دامان شما آل عباهمچو خاری‌ست که بر دامن گل‌ها آویخت