شمارهٔ ۱۱۶
پری گذشت ازین کوچه یا ملک میرفتکه نورها به سماوات از سمک میرفت
به عرش نعره مستان ز کاخ میکده رفتمگو که زمزمه ذکری از ملک میرفت
به گریه بود صراحی به چشم خونپالاز ذوق قهقه جام بر فلک میرفت
مژه نهشت شب هجر خسبدم دیدهبه پای مردمک چشم چون خسک میرفت
بماند لنگ و و به ایوان جاه تو نرسیدخیال من که چنان اسب تیزتک میرفت
تو رفتی وز نظر رفت روشنی بصرگمان مردم اگرچه به مردمک میرفت
نجات داد ز طوفان شها ولای تواشوگرنه نوح مخاطب لقد هلک میرفت
به نار عشق مس قلب شد زر خالصعیار صیرفی آشفته بر محک میرفت
گل از یقین خلیل آمد آتش نمرودیقین بدان که در آتش نه او به شک میرفت