شمارهٔ ۱۱۵
هر رهروی که خار مغیلان بپای اوستدیدار کعبه مرهم زخم و دوای اووست
نفی مکان بدیهی عقل است و ای عجبآنرا که جای نیست دل خسته جای اوست
نازم به پیر میکده کاین تیره خاکدانافشانده مشت گرد زطرف ردای اوست
رویش ندیده دیده و زاین بحیرتمکز هر گذر که میگذرم ماجرای اوست
نائی اگر چه دم بدم نی دمد ولیگر نغمه ی زنی شنوی از نوای اوست
آزاد بنده ی که کند بندگی عشقدر راحت آن دلی که قرین بلای اوست
خضر ار بآب زنده دل ما ببوی اوآری بقای عاشق اندر بقای اوست
گر از سپهر عشق کند کوکبی طلوعخورشید ذره وار برقص از هوای اوست
سالک بدیر و کعبه مساوی زند قدمزنار ما و سبحه شیخ از برای اوست
ارکان کشتی ار بکف ناخدا بودسالک سلوک کشتی او با خدای اوست
زان غایب از نظر دل آشفته دردمندغافل از آن که یار مقیم سرای اوست