شمارهٔ ۳۰۹
مؤذن میخانه زد بانگ صبوحبر کف ساقی است مفتاح فتوح
خرقه تن چند باشد بارجانخرقه را بگذار و بستان راح روح
آنچه من دیدم زچشم خویش دوشکی زطوفان دیده در یکعمر نوح
شب نشینان خمار عشق رانیست درد سر بامید صبوح
از شهیدان غمش آشفته گفتقال بشر هم به ریحان و روح