شمارهٔ ۸۶۹
طره عنبرین پریشان کنمرغ دلها بر او پرافشان کن
آتشی برفروز از رخساردل بر آتش گذار و بریان کن
باز کن در حدیث غنچه لبدرد سودا طبیب درمان کن
خنده زن از دهان شکربارفکر این دیده های گریان کن
برفکن زلف بر بناگوشتروز و شب دست در گریبان کن
برکش این عندلیب باغ نوامدد بلبل خوش الحان کن
تا همه صوفیان برقص آریخیز آشفته را غزلخوان کن
تا که آبی زنی بر آتش دلآتشین چهره را خوی افشان کن
لعل لب بوسه گاه غیر مکنرحم بر خاتم سلیمان کن
گر نمیخواستی تو شور مگستا که گفتت که شکر ارزان کن
تا که گفته است قند و شکر راظاهر از لعل چون نمکدان کن
اگرت میل شکرافشانی استمدحتی از شه خراسان کن
مگذر از خانواده عصمتجان و تن را نثار ایشان کن
هندوی خال را چلیپا کشکافر چشم را مسلمان کن