شمارهٔ ۸۶۸
شک نیست که شکر لب و بسته دهن است آناما نه سزای لب و دندان من است آن
رخساره نگویم که رخت باغ بهشت استبالای تو طوبی است نه سرو چمن است آن
نرمی تن اوست دلیل دل مسکینهشدار که آهن دل و سیمین بدن است آن
ای غیر مبادا که شوی همسفر دوستگرگی تو و خود یوسف گل پیرهن است آن
خدین تو بر قامت رعنا به چه ماندبر سرو سهی رسته دو برگ سمن است آن
برخیز ززلفش که نیفتی سلاسلبگریز از آن چشم که ذات الفتن است آن
زین نیست گریزم که درو دل شده مفتونزآنست گریزم که شکن در شکن است آن
جانان نگذارم که بها جان بستاندیوسف نفروشم که محقر ثمن است آن
منصور اگر گفت انا لحق منکش عیبزیرا که در آن زمزمه بی خویشتن است آن
هر دل که در او نیست ولای شه مردانمردش بحقیقت مشماری که زن است آن
شاهنشه آفاق علی بحر ولایتکش گوهر بحرین حسین و حسن است آن
گر رستم و روئین تنت آمد بصف رزمهر درع که پوشید برزمت کفن است آن
تا خاتم مدح تو شدش زینت انگشتآشفته سلیمان شده گر اهرمن است آن
بی دوست گرت جنت فردوس ببخشندبالله نه بهشت است که بیت الحزن است آن