گنج

شمارهٔ ۱۱۴۵

قافیه: اری۹ بیت
تو را چه رفت که پیمان دوستان بشکستیبرون شدی زسر عهد و برخلاف نشستی
بدام دانه و خال و خطم بدام فکندیبرنگ و حیله و افسون مرا زقید بجستی
دو چشم وقف بروی تو بود باز ببستیدلم که مخزن مهر رخ تو بود شکستی
زدامن ارچه بری دستم وز در چه برانیبیا بیا که بپای تو سر نهم بدرستی
بیار ساقی مجلس زآب میکده جامیبجرعه ای بنشانم غبار چهره هستی
اگر بزخم درونها نمک زنی زلبانتبکن علاج دل اول که خود نخست بخستی
زفیض مستی رستی زننگ هوش رهیدیبدام عشق درافتادی و زخویشتن تو برستی
بت خلیل شکن زیب کعبه دل ما شدبهرزه از چه بتان رخام را بپرستی
خلیل بت شکن کعبه وجود علی شدکه عقل و حکمت افزاید از شراب به مستی