گنج

شمارهٔ ۱۱۴۴

قافیه: نی۱۴ بیت
ای نوش لب که داری خود آب زندگانیبازآ که سوخت ما را سوز عطش نهانی
این شیوه از که آموخت چشمان تو که دارد ‏با دوست سرگرانی با غیر مهربانی
با عشق عقل مسکین کی پنجه آزمایدبا بازوی توانا با ضعف ناتوانی
مجنون نمود خلقی چشمت بسحر سازیدل خون نمود جمعی لعلت بدلستانی
صورت نگار چینی گر صورتی نگاردکی نقش پیکری بست سر تا قدم معانی
آنشوخ کان شکر بگشود کاروانهاشکر ببر زشیراز در هند تا توانی
آن یار نوسفر را از من بگوی قاصدبازآ که نیست حاجت ما را بارمغانی
انبوه لشکر خط گرد چه زنخدانباشد بچاه یوسف انبوه کاروانی
از درد اشتیاقم پیش لبت چگویمتو چشمه حیاتی از تشنگی چه دانی
لیلای دشت حسنی عذرای کاخ عشقیهر جا که دلفریبی است میبینمت تو آنی
ماهی چه در نقابی شکر چه در ختائیسروی چه در کناری جانی در میانی
ای عشق از مجازم بردی سوی حقیقتجانان چون آن ما شد حیف است بیم جانی
ای عشق پادشاهی میکن هر آنچه خواهیگر بی گنه بسوزی ور بی عمل بخوانی
آشفته را پناهی جز کوی مرتضی نیستانت الذی معاذی یا منتهی الامانی