شمارهٔ ۱۱۴۳
غم حورت از چه باشد که تو این غلام داریز بهشت خاص برخورده هوای عام داری
نکنی به زخم ناسور دل از چه رو رعایتتو که زلف عنبرینبو خط مشکفام داری
ز شکر لبت چه حاصل که جواب تلخ گویدچه کنم به سیم سینه که دل از رخام داری
به هوای روز اضحی به منای نورسیدهمن و گوسفند قربان تو سر کدام داری
نه عسل نه شکّر است این نه فرات و کوثر است اینچه حلاوت است یا رب که تو در کلام داری
نه همین ز آهوی چین تو عبیر میفروشیتو هلال غالیهسا به مه تمام داری
به نیام تیغ ابرو و کشیده تیر مژگانز که باز یا رب امشب سر انتقام داری
ندهد اگر که نامش به نگین تو فروغیز نگینی ای سلیمان تو چه احتشام داری
چه هراس باشد آشفته تو را ز حول محشرکه علیّ و یازده تن به جهان امام داری
تو که تن به عشق دادیّ و شدی نشان طعنهچه غمت ز ننگ باشد چو هوای نام داری