گنج

شمارهٔ ۱۱۴۶

سودای تو آتش زده در رخت صبوریاز آب کجا تشنه کند صبر به دوری
پای از دل اغیار برون نه که بریبیدر خانه ظلماتی ای پیکر نوری
خاموشم اگر ناله من گوش تو آزردمردم اگر از هستی عاشق بنفوری
زین داغ جگرسوز که دارم عجبی نیتسگر خاک مزارم بدماند گل سوری
خورشید بود پیش مه روی تو ذرهغلمان بهشتیست غلام چو تو حوری
کفر است بجز مهر تو در کیش محبتاحباب تو را هست ولای تو ضروری
ای عالم اسرار نهان پرده براندازکاشفته بخواند زرخت علم حضوری