شمارهٔ ۱۱۴۷
محتسب چند ز کین شیشه ما میشکنیشرم کن از می اگر رحم به ما مینکنی
دل ما شیشه ما عشق ازل باده اوحرم خاص خدا را ز چه رو میشکنی
تو که صد خیل گرفتار به یک مو داریدام بر صید وحوش از چه به صحرا فکنی
پیش چشمت چه، محل لشکر ترکان داردتو که از تیر نظر رستم دستان بزنی
شاید از حیله اخوان نکند جامه قبایوسفی را که به خون غرقه بود پیرهنی
دل افسرده سمنزال محبت طلبدکند افسرده خزان باغ و گل و یاسمنی
حسن گل را که خبردار شود در گلزاربلبل ار برنکشد نغمه صوت حسنی
فتنهجویان بگریزند زشه روی بپوشتو که از چشم سیه فتنه دور زمنی
همه جا خیمه لیلاست سراسر در و دشتجویدش بیهده مجنون بربع و دمنی
لعل لب را چه کنی بوسهگه بوالهوسانخاتم جم نبود لایق هر اهرمنی
من و ما در حرم عشق مزن آشفتهکه در آن خانه به جز حق نسزد ما و منی