گنج

شمارهٔ ۱۰۷۴

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: دی۱۲ بیت
بدنامی است و رندی در عشق نیکنامیگفتار خاص اینست بگذار قول عامی
از بهر صید دلها در مرغزار حسنتخالت فشانده دانه زلفت نهاده دامی
چشم است و زلف و خالت اندر کمینگه دلاین رهزنان براهند بگریزم از کدامی
باز نظر که دایم اندر پی غزالیستکبکی چنین ندیدم هرگز بخوشخرامی
ناقص عیار را گو از عشق او مزن لافشمع سحر تواند دعوی کند تمامی
در نقطه دهانت بودم شگفت اکنوندر حیرتم که از هیچ ظاهر شود کلامی
کسی میگذارم از دست آن طره بلندشبربسته شاهد عمر چون عهد بی دوامی
حسن تو بازگیرد گر پرده ای بکنعانیوسف بمصر عشقت دعوی کند غلامی
گر زاهدان کمینگه در میکده نسازندکی محرم حرم را باشد غم از حرامی
ما را که سوخت عشقت فردا چه تاب دوزخزاهد رود در آتش کاو را فسرده خامی
یکران عقل را رام در زیر ران برآردآنرا که رایض عشق بر سر نهد لگامی
مهر علی مجاور آشفته راست در دلمی را فرو بریزد با این شکسته جامی