شمارهٔ ۱۰۷۳
خوشا وقتی که بر آتش بَرِ منظور بنشینیبسوزی پرده چون پروانه و مستور بنشینی
به غیر از لن ترانی نشنوی اندر جواب ای دلاگر صد سال چون موسی به کوه طور بنشینی
چو پروانه به میلت شمع عشق آخر بسوزانداگر زین آتش سودا به میلی دور بنشینی
تو شهبازی و بر خون ملخ پنچه نیالاییهُمایی تو نمیزیبد که با عُصفور بنشینی
مشو پروانهای کز شعلهای شمعت بسوزاندسَمندَروَش به نارش ساز تا با نور بنشینی
بنوش آن می که گرد هستی از چهره برافشانیمرو در خانه خمّار تا مخمور بنشینی
گر امروزت به میخانه به دست افتاد غلمانینمیخواهی که فردا در بهشت حور بنشینی
به کوی نیستی بازآ که هستی ابد یابیوصال دوست بگزینی ز خود مهجور بنشینی
سحر آید پدید و بامدادت عید خواهد شدچو آشفته اگر اندر شب دیجور بنشینی
ولای مرتضایت باد و دوری ز بدخواهانمبادا از عبادت زاهدا مغرور بنشینی
اگر روزی دوصد گورت به صحرا در کمند آیدکه چون بهرام آخر در بساط گور بنشینی