گنج

شمارهٔ ۱۲۱۱

ای پری باز چه رفتت که به شکل بشریدر بشر دین و دلی هست مگر تا ببری
نقد جان بر سر بازار وفا باید بردخواهی ار عشق چو یوسف صفتان را بخری
از تو شد فاش بمردم همه اسرار مراچند ای اشک روان پرده مردم بدری
توسن ناز سبک ران که سری در قدمتتو مرا عمری چون برق یمان میگذری
از در پیر خرابات مرو ای سالکراه اینست سرار در قدمی میسپری
خودپرستی کنی ای بت بنهی ایمانرابا چنین روی در آئینه چرا مینگری
دیدم آشفته بخاک درت ای شیر خدامی‌کند لابه که شاید سگ خویشش شمری