شمارهٔ ۸۴۸
بتا از غمزه کافر ربودی چون دل و دینمبساط زهد و تقوی را همان بهتر که برچینم
دلارا ما تو چون رفتی برفت آرام و صبر از دلبیا بنشین بدامانم مگر آرام بنشینم
چو عطاران چه حاجت رفتنم در چین پی نافهکه زیر چین هر مویت هزاران دانه برچینم
اگر تلخ است جان دادن اگر آئی دم مردنبشیرینی دهم جان چون تو باشی شمع بالینم
میان مردم از چشمم فکنده چشم تو امامبادم چشمم کز مردم بچشمان جز تو بگزینم
تو که مست شرابستی گهی سرخوش بخوابستیبیادت من همه شب همنشین ماه و پروینم
می کهنه کشی هر شب تو از خم با حریف نوکی آری یاد از این مخمور و گوئی یار دیرینم
گرای خسرو چو فرهادم کشی از رشک شیرینتبتلخی جان شیرین رفت و من بر یاد شیرینم
حدیث از چشمه نوش و لب کوثر مکن واعظکه من لب تشنه یکبوسه از آن لعل نوشینم
بخوابم دوش ایزد داد حور و جنت و کوثربعینه کرد اثر آشفته امشب خواب دوشینم
بهشتم میکده حور است ساقی جام می کوثردعای پیر تا کردم فرشته گفت آمینم
چو مینا برندارم سر زپای جام تا محشرکه در جام و قدح عکس رخ دلدار می بینم
شده شکرشکن تا طوطی نطقم ادیب منبه جز مدح علی حرفی دگر کی داده تلقینم