گنج

شمارهٔ ۸۴۹

قافیه: شم۱۳ بیت
همرهان همتی که نوسفرمرهروان مژده ای که بیخبرم
همچو یوسف فتاده ام در چاهگو به یعقوب تا رسد پسرم
گفتمش چو نی ایدل مجروحگفت بستر بود زمشک ترم
چون توانم گریختن از برقمنکه در آشیان بود شررم
نفس سرکش چو آتش و من نیچون نسوزم که شعله را ببرم
سیلم اندر قفا و من خاشاککی بجا ماند از وجود اثرم
کشته نخلم پی رطب دهقانحیرتم کاز چه مقل شد ثمرم
چیستم شبنمی برابر مهریا کتان در مقابل قمرم
هست هر سو بزه خدنگ قضانیست جز عشق در جهان سپرم
من نظر برنگیرمت از چشممژه چون تیر دوزد از نظرم
گرچه پرتم کند رقیب از کوهوه که با دوست دست در کمرم
گوهر حب مرتضی دارمتا نه پنداریم که بدگهرم
شاید آشفته ره برم بحرمره این بادیه که می سپرم