گنج

شمارهٔ ۸۴۷

قافیه: اتبریم۱۱ بیت
شب وصل است بیا باده به ساغر فکنیمخانه خلد است به ساغر می کوثر فکنیم
دم غنیمت شمر این دم که لبت بر لب اوستعیش این دم ز چه رو بر دم دیگر فکنیم
زان دهان شکرین حرف مکرر گوییمآتشی بر جگر قند مکرر فکنیم
خال مشکین تو بر مجمر رخ می‌سوزدکو سپندی که به شکرانه به مجمر فکنیم
تا دم نشتر مژگان تو خونریز شدهتا رگ دیده همه بر دم نشتر فکنیم
شاید اختر شمرم خوانی و از اهل رسدبس که از نوک مژه کو لب و اختر فکنیم
بی‌تو لطفی نبود خوابگه دیبا راخار و خاشاک همان به که به بستر فکنیم
وه که هر لحظه شود زردی رخسار فزونبی‌لبت هرچه به ساغر می احمر فکنیم
گر نیایی تو به وعده به سر بالینمداوری از تو همان به که به داور فکنیم
عار داری اگر از بندگی آشفتهخویشتن را به در خواجه قنبر فکنیم
پرده باده‌کشان گر بدری ای زاهدپرده از کار تو در هردو جهان برفکنیم