شمارهٔ ۶۷۲
دل به بر داشت فغانی و گمان کردمکه به غوغای جرس قطع بیابان کردم
رفت چون برق ز ره محمل لیلی مجنوناز چه خود را به ره بادیه حیران کردم
تا که انسان دو چشمم به تو حور انس گرفتقطع از انس پریزاده و انسان کردم
ریختم نافه از آن زلف به دامان تو دوشیاد داری تو صبا با تو چه احسان کردم
از من ایمان مطلب در ره آن در یتیمشیخ شهرم همه را صرف یتیمان کردم
دوش دیوانه عشق تو شنیدم میگفتکه من این حکمت تعلیم به لقمان کردم
گفتم آشفته حدیثی ز خم زلفش بازعالمی را من از این گفته پریشان کردم
داد یک جرعه میم از سر رحمت خمارطوف میخانه چو با دیده گریان کردم
ساقی میکده عشق علی دست خداکه به مدحش ز ازل طبع نوا خوان کردم