گنج

شمارهٔ ۳۸۲

المنة لله که شب هجر سرآمدخورشید مراد از افق وصل برآمد
گر دور بود منزل و ور راه خطرناکغم نیست که لطف خضرم راهبر برآمد
بسمل شده امروز بداندیش و نمانادآن تیر دعای سحری کارگر آمد
چونسوخت سراپای تو ایشمع زآتشاز سوزش پروانه ات آنگه خبر آمد
پرواز نکرده نکند شمع هلاکشاز حق مگذر دشمن پروانه پر آمد
میخور که زپا محتسب شهر در افتادآنروز که میخواره غمین بود سر آمد
بیدادی اگر رفت بتو هیچ عجب نیستبس داد که از دست تو بر دادگر آمد
آن نخل که از خون دل ما شده سیراباکنون به رطبهای عجب بارور آمد
در خواب سر زلف تو آشفته مگردیدکامروز ز هر روزش آشفته‌تر آمد