شمارهٔ ۳۸۱
آندم که زنم از عشق فرخنده دمی باشددر دادن سر ما را ثابت قدمی باشد
شایسته درویشان افتاده ملامتهاخاصه که دل درویش با محتشمی باشد
نه بتکده تنها شد جای صنم چینیمقبل بود آن کعبه کاو را صنمی باشد
چشم تو خطا نبود گر میرمد از زلفتآهوی خطائی را از دام رمی باشد
در ملک وجودت نیست راهی بسوی کعبهخوش آنکه بفرمانش ملک عدمی باشد
زیر علم حیدر بردیم پناه آریهر کس بتمنائی زیر علمی باشد
شاید که زند آبی بر آتش دل گاهیچون دیده عاشق را پیوسته نمی باشد
فرخنده سری باید شایسته سودایتخرسند دلی کاو را از عشق غمی باشد
زخمه خورد از مژگان مسکین دل آشفتهچون بربطش از ناله تا زیر و بمی باشد
حاشا که هلد افغان تا میزندش چوگاندانی که دهل یکدم خاموش نمیباشد