شمارهٔ ۳۸۰
خوابم چو با خیال جمالت یکی شودبر دیده هرمژه زغمت ناوکی شود
آنرا که غوص لؤلؤئی اندر نظر بودبحر محیط در نظرش اندکی شود
گو دیده دوبین بکند یار متحدتا این دوئی بچشم حقیقت یکی شود
خلقی اگر زجوهر فردند در گمانزاهل یقین زلعل تو رفع شکی شود
آشفته چون بطفلی پیری ندیده ایپیرانه سر دلیل رهت کودکی شود
عاقل بکیش عشق زدیوانگان بودهر کاو که یافت ذوق جنون زیرکی شود
درویش را زکسوت فقراست سلطنتخاک در علی به سرش تاجکی شود