شمارهٔ ۳۸۳
هر که در گلشن دل سرو سمن برداردبایدش دل زگل و سرو سمن بردارد
حالت بسمل عشق و مژه فتانشداند آن خسته که دل برسر خنجر دارد
کرده چون پهلوی دارا دل مجروهم چاکآنکه ابروی چو شمشیر سکندر دارد
نبود آرزوی کوثر و حورش در دلآنکه دلبر ببرو باده بساغر دارد
تاج جمشید بسرکی نهد و افسر کیهر که از خاک در میکده افسر دارد
کار ناصح بسر زلف تو افتادی کاشتا بدیدی دل آشفته چه بر سر دارد