شمارهٔ ۷۷۷
منصور صفت سر بسردار بدیدیمگفتیم سخن حق و بمطلب برسیدیم
شور تو پری از دل دیوانه نیفتادهر چند بر او حرز یمانی بدمیدیم
مجنون بفغان بود پی محمل لیلینه بانگ جرس بود که در دشت شنیدیم
خضر خط سبز تو بر او راه نمون شدآن چشمه که اندر ظلماتش طلبیدیم
جز داغ ندیدیم از این لاله خودرویجز خار از این نخل محبت نچشیدیم
حاشا که زنم شکوه ای از خار مغیلانهر چند بسر بود ره کعبه بریدیم
لعل لب دلدار گزیدند رقیبانچندانکه سر انگشت بحسرت بگزیدیم
دادیم بچین سر زلفت دل شیدادر چنگل شاهین چو کبوتر بطپیدیم
المنة لله که زجان دست بشستیمپروازکنان از قفس تن برهیدیم
گو نوبتی امشب بزند کوس بشارتکان پرده که بدحاجب دیدار دریدیم
آشفته سحابی بر خورشید ولایتجز پرتو خورشید بگو هیچ ندیدیم