شمارهٔ ۷۷۸
این می که داد کز او سر بی خمار دارمبحرش کجا کزین موج در در کنار دارم
زنار برگسستم زاسلام توبه کردمننگ است بت پرستی از سبحه عار دارم
تن خاک راه او شد اریار دید و بگذشتدامن کشید وگفتا در ره غبار دارم
نقش نگار بتها از بتکده بشوئیدزیرا که من خلیلم نقش و نگار دارم
در بوستان عشقت جنباندم اگر بادچون سرو در ارادت پای استوار دارم
یاقوت و لعل و مرجان ریزم زدیده هر شبدامان پر از جواهر بهر نثار دارم
آشفته ام نه عاقل بگسستم ار سلاسلدیوانه ام مخوانید سودای یار دارم
جز لن ترانیت نیست موسی بطور سیناچون طور تو بسینه من صد هزار دارم