گنج

شمارهٔ ۲۰۸

قافیه: یبنیست۹ بیت
بیدردی ای دل من و گوئی طبیب نیستگر دردمند شکوه کند بس غریب نیست
پندم مگو حکیم و نصیحت که نشنومجز عشق در دیار محبت ادیب نیست
صاف از خم طبیعت چون می درآ دلاورنه تو را زدرد حقیقت نصیب نیست
عنبر ززلف و گل زرخ و از عرق گلابدر مجلس حبیب تمنای طبیب نیست
دارم عجب زخضر که جاوید مانده استعشاق را حیات ابد بس عجیب نیست
ما را که جوشنی است از آن زلف چون زرهپروا زتیر دشمن و طعن رقیب نیست
خالش ببین بچهره غریب و ثنا بگورومی اگر که زنگی زاید غریب نیست
گل گوش پهن کرده بافغان بلبلاناو را گمان مکن که غم عندلیب نیست
آشفته هر کس به حبیبی غزل سراستما را بجز علی ولی کس حبیب نیست