شمارهٔ ۲۷۸
بلای جان من خسته سرو بالائیستزخوان عشق مرا نعمتی والائیست
مراد دل طلبیدن زدوست خودکامیستنه عاشقست که جز دوستش تمنائیست
مرو تو از پی دل گرچه طالب وصلستکه رفتن از پی دل منتهای خود رائیست
چو شمع انجمن افروز خاص و عام مباشکه قدر خود شکند شاهدی که هر جائیست
مرا زصحبت تنها چو جان و تن فرسودکنون بگوشه عزلت هوای تنهائیست
بگوش تو نرسید ار فغان من شب هجرزضعف بود مپندار کز شکیبائیست
چو دید دیده زلف و رخت بدل میگفتمحیط مرکز خورشید شام یلدائیست
ببخش بار خدایا بجرم آشفتهکه گرچه زشت ولی مدح خوان زیبائیست
زشور عشق علی شهره ام بشیدائیچو عندلیب که مشهور گل بشیدائیست
بر آستان تو با سر مگر طواف کنمچرا که وادی ایمن نه جای هر پائیست