شمارهٔ ۲۷۹
از عالمش چه غم که خداوند یار اوستکون و مکان همه بکف اختیار اوست
بحر حقیقتی که جهان غرقهٔ ویندچون بنگری به چشم یقین در کنار اوست
مجنون بعهد لیلی اگر عقل و دین بباختلیلا بدشت و الهی از روزگار اوست
آسوده از بهشت مقیمان گلشنشفارغ زنوشدارو مجروح خار اوست
دانی که کیمیای سعادت بود کدامخاکی که گاه گاهی در رهگذار اوست
هر کس که دم زند خلافت نه حد اوستاین کار بیخلاف زحقست و کار اوست
امکان تمام کرده از نقش صورتشاین قدرتی زصنعت صورت نگار اوست
او دست کردگار بود این کرامتشآیا چها به پنجه پروردگار اوست
از عرش و فرش و کرسی و کروبیان مپرسبالجمله این تمامی خدمتگذار اوست
آشفته رخ نساید بر درگه کسیجز بر در علی که خداوندگار اوست