گنج

شمارهٔ ۴۱۸

قافیه: وبرود۱۱ بیت
هر کرا نقش بجانست کی از دل برودو گرش جان برود نقش تو مشگل برود
روح مجنون چو جرس پیش رود لیلی راگراز این دشت بصد مرحله محمل برود
تو چمان گر بچمی با گل رخساره بباغپای سرو و گل از این خجلت در گل برود
میروی عکس تو در دیده ما میماندهمچو آئینه که مهرش زمقابل برود
بحر عشق است نباشد بجز از طوفانشعجب از نوح از این بحر بساحل برود
دادخواهان همه نالند زقاتل در حشردادخواهی من آنست که قاتل برود
هر که بیند نظری بر تو برد بهره زعمرآه از آن دیده که از کوی تو غافل برود
تا که آئینه بود نقش تو در او باقیستپیش آئینه چو آن طرفه شمایل برود
دیده گر بر تو فتد وقف تو ماند نظرشرستم ار آید در کوی تو بیدل برود
زاهدا باده کش و نکته توحید بگویترسمت عمر گرانمایه بباطل برود
چه غم آشفته گر از شور تو مجنون گردیدهر که دیوانه شد از عشق تو عاقل برود