شمارهٔ ۴۱۷
جهد کن جهد که تیرش ز کمان میگذردهرکه آن تیر و کمان دید ز جان میگذرد
عمرسان میگذرد جان جهانش به رکیبجهدی ای جان که زره جان جهان میگذرد
یک جهان فتنه بیاورد چو آمد در شهرتا چه از رفتن آن مه به جهان میگذرد
گفته بودی که زمانی به لبت لب بنهمهان دم بازپسین است و زمان میگذرد
یک فلک اخترش افتند به لرزه چو سهیلبه یمن گر شبی آن برق یمان میگذرد
پیش رخسار بدیع تو بسی مختصر استوصف عشاق که از شرح و بیان میگذرد
افتدش آتش غیرت به دهان آشفتهشمعسان نام تواش چون به زبان میگذرد
من و سودای تو از سود و زیانم چه غمستعاشق روی تو از سود و زیان میگذرد
هر کرا داغ غلامی علی بر جبهه استاز سر سلطنت کون و مکان میگذرد